حرف هایی ست برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد !
و سرمایه ی ماورایی هر کس حرف هایی ست که برای نگفتن دارد !
حرف هایی که پاره های بودن ِ آدمی اند ، و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب ِ خویش را بیابند !
..................................................
مهربان خدایم :
باز هم یاریم کن ، تا پاره های بودنم را تا آن هنگام که "بیابم" بیان نکنم !!!
یاریم کن ....
همچون همیشه !
....
و امشب :
نمی دانم با سر ریز ِ سرمایه های ماوراییم که در سینه حبس است ، چه کنم !
با صد هزار ديده تماشا كنم ترا !!
حالا مي فهمم كه اصل ِ مطلب همينه !!!
و من ، پذيرفتم !
![]()
....
گفت : چند سال داری؟چند بهار را دیدی؟ اصلا آیا دیده ایی؟؟
اگر دیده ایی پس چرا هنوز بهاری شدن رو نیاموخته ایی؟؟؟؟
پرسید : بهاری شدن دیگر چیست؟!!
گفت : بیداری از خو اب . همانند بیداری طبیَعت از خواب
زمستان ... خوابی که در انسانها هست بدون آنکه خود
بدانند .... و این بیداری همان رویش است ..همان نو شدن ...
همان رَستن ...... همان ترک کهنگی ها ...
و اینها همه یعنی "زندگی " و نه فقط زنده بودن !!!!
پرسید : سخت است ..بیدار شدن از خوابی که گاهی خود از
آن بی خبریم !!!! چگونه بیدار شوم ؟؟ رویشی نو چگونه آغاز کنم ؟؟
گفت : از درخت بیاموز !!
درختی که چه جوانمردانه درخت است ... آنگاه که پرشکوفه
است و زیبا،به خویش غره نمی شود و در اوج ِ زیبایی
و جمالش ، سخاوتمندانه از وجودش میوه ایی به دیگرانی که
حتی گاه با او نامهربانند ، هدیه می کند .
و گاه ِ خزان که رسید چه مظلومانه خود را به دست ِ باد
می سپارد و برگ برگش راپروازکنان در بستر ِزمین مینشاند
چون می داند که زمان ،زمان ِ رها شدن از قید و بند ِ
آن همه تعلق است ... و چه باشکوه همه را رها می کند ..
و آنگاه درخت می ماند و زمستانی سرد !
نگاهش کن !
ببین چه مقتدرانه در آن سرمای سرد می ایستد
و نمی هراسد !
نمی هراسد ! چرا که چیزی برای از دست دادن ندارد !!
شکوفه اش را ، میوه اش را و برگهای عاشقش را ،
همه و همه را به آنها سپرد که باید می سپرد !
و اکنون فقط می ایستد و صبوری !!
و بلاخره ، فصل ِ زنده گی می آید !!!! و درخت پاداش ِ
ایستادگی و صبوریش را میگیرد !!
و باز هم عِطر ِ شکوفه های ناب و باز هم سبزی
و نغمه ی دلنشین ِ بلبلان و باز هم بهار ..
پرسید : می توانم فریاد بزنم؟؟ و بلافاصله به شوق ِآنچه شنیده بود
فریاد زد :
می خواهم بهاری شوم .... همچو آن درخت !!!!

همه ی لرزش دست و دلم برای این بود که :
عشق پناهی گردد !!!
و اکنون دریافتم :
"عشق " سالهاست که پناه ِ من است !!!
عشقی بی نهایت و مختص !
عشق ِ مهربان ، پروردگارم !
پس :
همه ی لرزش دست و دلم برای این است که عشق "همراهی" گردد !
عشقی زمینی میتواند " همراه" باشد و نه "پناه" !!
و چقدر "واژه " در یک کلمه ی "همراه" ، پنهان دارم !!!!
سبز بمانم ، بخندم ، بگویم ، ببینم ، بشنوم .....
ولـــــــــــــی :
ورق نخواهم خورد !
کشف نخواهم شد !
فتح نخواهم شد !!!
مهربان پروردگارم ، یاریم کن !
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی ..
بحث ِ نقاشي .. اونم از نوع رنگ و روغن ...
يك حرارت ِ دروني .... عشق .... اراده .... و فرداي اونروز ... اين :
شايد آغاز .... باز هم اراده ... حرارت ِ دروني بالاتر ... اشتياق ...
دل .... بوي رنگ .... سبز ... و اين:
و امروز ... شوور .. خاطره .. هر قلم ، دنيا حرف و نگاه ِ فاطيما ....
و امروز ..اين:
...
باز هم عاشقانه ايي براي زيبا معبودم !!!
ولي نه ، شايد اينبار عاشقانه نيست ، اينبار حرف ِ دل است كه سر ريز شده ...
به دل قول دادم آنچه به من گفت برايت بگويم ... ولي انگشتانم ياري نميكند ،
براي نوشتن همه ي آنچه دل مي گويد ...
آخر فضاي من و تو زيباست .. سبز است ... رنگي ست ... چطور دل انتظار دارد
با نوشتن واژه هايي به رنگ دلتنگي ، سبزي فضايمان را خاكستري كنم !!!!
به دل مي گويم،باشد ! مي نويسم ..بگو حرفت چيست .؟بگو چرا اينهمه سر ريزي ؟؟!!
و مي گويد :
خسته ام ... خسته از كار چشم ، كار گوش ، كار ذهن ...
خسته ام از اينكه هر چه چشم مي بيند ،
هر آنچه گوش مي شنود و هر آنچه ذهن درك مي كند ، همه و همه را به دل مي سپارند !!!!
گويا "دل" شده جايگاهي مسكوت براي تمام ديده ها و شنيده ها ...
و من سالهاست كه چه خوب امانتداري كرده ام ... و چه فداكارم بر فاطيما !!!
و هر بار كه ديدگانش نامردمي ديد ، بر خود لرزيدم و اشك ِ ديدگانش را كه
چه گاه رسواگر مي شدند ،
در خود ريختم تا فاطيما باز هم و باز هم بر مردم بخندد و سبز بماند ....
و اين روزها خسته ام از انبوه آنچه بر من فرو آمده !!!!
دل گفت و گفت و گفت ....
و من برايت نوشتم ... با اينكه خاكستري ست .. ولي نوشتم .. نوشتم تا شايد
جوابي دهي ...تا شايد جوابي دهي و "دل" آرام گيرد ......
چند روز سكوت ... بدون جوابي ... و امروز انگشتانم به ناگهان بر صفحه كليد لغزيدند
و نوشتند ... و شايد آنچه تو جواب دادي را مي نويسند :
خطاب به "دل" ... دلي كه از سرريز شده .. :
"دل" ، يعني همين كه گفتي ... يعني جايگاهي مسكوت و پنهان براي هر آنچه
ديده ديد و گوش شنيد ... پس چه جاي شِكوه است ...
ديگر اينكه :
كاش از سبزيها ، مهربانيها و زيبايي ها يي كه بارها و بارها بر تو فرو آمده نيز مي گفتي ...
كاش از لحظاتي كه از هيجان ِ عاشقانه هاي فاطيما با زيبا معبودش ، به تپش مي افتادي ،
نيز ميگفتي ...
كاش از معدود انسانهاي بزرگي كه گاه و بيگاه دل شاد مي كردند نيز ميگفتي ...
....
باز هم سكوت !!!
و اين روزها :
هيچگاه به اين وضوح درنيافته بودم كه : تُعِزُ مَن تَشاء .. و تُذِلُ مَن تَشاء ..
بر "دل" باليدم ! و بر زيبا معبودم سجده !!!

... و زمانی قلب هر کدام از ما همین بود !!! چه شد که دیگر .... !!
.....
اینجا که رسیدیم محکم میله ها رو چسبید و با خیال راحت تا میتونست به خرس نگاه کرد.هر بار که
خرس به طرف او قدم بر می داشت و با صدای بلندش دل دخترک رو می لرزوند .. دخترک ما محکم تر
میله ها رو فشار می داد .. ولی سست نمی شد !!!! فقط محکم ایستاده بود و نگاه می کرد ..
و نگاه می کرد ... و نگاه می کرد .. و کاش می فهمیدم دخترک اون لحظه کجا سیر می کرد !!
و من ، طبق معمول بجای اینکه مثل اکثر آدمهایی که اونجا بودن ، به خرس نگاه کنم و در مورد بلندی
صداش و اینکه چند سالشه و ... صحبت کنم ..! نگاهم به دخترک بود و به خرس !
نگاهم به محکم ایستادن دخترک بود ... به سست نشدنش ..به نلرزیدنش ... به قدرتش !!!!
اون لحظه دخترک فقط به اتکای چند تا میله ، چقدر محکم و آزاد جلوی خرس ایستاده بود ....!
بر خودم لرزیدم ....بر فاطیما نهیب زدم ..... !!!
منم می تونم !!! یعنی باید بتونم !!!!!!!
فقط باید میله ها رو پیدا می کردم ... بعد بهش تکیه می کردم و آرام و محکم پیش
می رفتم !!! .....
و حالا .... میله ها رو پیدا کردم ....
و محکم ترین میله برام ، باور ِ این جمله ست که :
" خدایی دارم قشنگ ، مهربان ، قوی ....
عاشقانه دوستم داره ....
عاشقانه دوستش دارم ....!!! "
چقدر خوب هوامو داره !!!!!



